دلیل جدایی ما خودمون بودیم نه کس دیگه ای این من و تو بودیم که نتونستیم قبول کنیم اگر قبول می کردیم هیچ وقت از هم جدا نمی شدیم.
تا همیشه دوست دارم خداحافظ عزیز تر از جانم
ای کاش حداقل دلیل جداییمون
خودمون بودیم
منم دوست دارم ولی واسه تو جدایی بهتره
بای

قسمت نشد ببينمت خدانگهداري کنم
فرصت نشد بمونم و از تو نگهداري کنم
گفتم اگه ببينمت دل کندنم سخت برام
اگه يه وقت بگي نرو رفتن پر از درد برام
گفتم صداتو نشنوم نديده از پيشم برو
پشت سرم زاري نکن چي کار کنم مسافرم؟
من ميرم ولي باز تو بدون هميشه
ياد تو از خاطر من فراموش نمي شه
گل من خوب مي دوني بي تو تک و تنهام عزيزم
اگه تو نباشي مي ميرم
من ميرم ولي باز تو بدون هميشه
ياد تو از خاطر من فراموش نمي شه
گل من خوب مي دوني بي تو تک و تنهام عزيزم
اگه تو نباشي مي ميرم
نامه رو تا تهش بخون گريه نکن طاقت بيار
نامه رو خط خطي نکن
دو جمله هم دوام بيار
باور نکن يه بي وفام
نامه ميزارم و ميرم قسمت زندگيم اينه
به کي بگم مسافرم
سهم من از تو دوريه تو لحظه هاي بي کسيم
قشنگيه قسمت ماست که ما به هم نمي رسيم
من ميرم ولي باز تو بدون هميشه
ياد تو از خاطر من فراموش نمي شه
گل من خوب مي دوني بي تو تک و تنهام عزيزم
اگه تو نباشي مي ميرم
من ميرم ولي باز تو بدون هميشه
ياد تو از خاطر من فراموش نمي شه
گل من خوب مي دوني بي تو تک و تنهام عزيزم
اگه تو نباشي مي ميرم
هميشه زنده مي مونن با ياد تو ترانه هام
منو ببخش اگه بازم اشکام چکيد رو نامه هام
ديگه تموم شد فرصتم خاطره هام پيشت باشه
تمام خاطرات خوش خدانگهدارت باشه
دوستدار همیشگی تو مریم
مي ديدم من هميشه از دوريت رنج مي بردم من هميشه در کنارت
دنيا را زيبا مي ديدم من هميشه محو تماشاي نگاهت بودم من
هميشه مشتاق شنيدن صدايت بودم من هميشه ، همه جا فقط ترا
مي ديدم من هميشه در التهاب ديدارت مي سوختم من هميشه
برايت بهترين ترانه ها را مي سرودم افسوس که تو هميشه با همه
اينها بيگانه بودي

روز قسمت بود. خدا هستي را قسمت مي کرد
خدا گفت:چيزي از من بخواهيد, هر چه که باشد, شما را خواهم داد. سهمتان
را از هستي طلب کنيد که خدا بسيار بخشنده است
و هر که آمد, چيزي خواست؛ يکي بالي براي پريدن, ديگري پايي براي دويدن.
يکي جثه اي بزرگ خواست و آن يکي چشماني تيز. يکي دربار را انتخاب کرد
و يکي آسمان را
در اين ميان کرمي کوچک جلو آمد و به خدا گفت :خدايا, من چيز زيادي از اين
هستي نمي خواهم. نه چشماني تيز و نه جثه اي بزرگ, نه بالي و نه پايي,
نه آسمان و نه دريا
تنها کمي از خودت, تنها کمي از خودت به من بده
و خدا کمي نور به او داد
نام او کرم شب تاب شد
خدا گفت:آن که نوري با خود دارد, بزرگ است. حتي اگر به قدر ذره اي باشد.
تو حالا همان خورشيدي که گاهي زير برگي کوچک پنهان ميشوي. و رو به
ديگران گفت:کاش مي دانستيد که اين کرم کوچک بهترين را خواست, زيرا
که از خدا جز خدا نبايد خواست
هزاران سال است که اوروي دامن هستي مي تابد. وقتي ستاره اي نيست,
چراغ کرم شب تاب روشن است و کسي نمي داند که اين همان چراغي
است که روزي خدا آن را به کرمي کوچک بخشيده است
قلبم را با عشق و سپاس، به پاس شادی امروز پر می کنم
امروز دعا می کنم که دهنده و گیرنده عشق باشم
امروز دعا می کنم که دهنده و گیرنده خنده باشم
امروز دعا می کنم که دهنده و گیرنده نور باشم
آه ای خالق بی همتا، ای هستی بخش دو جهان
به من کمک کن تا قلبم را هر چه بیشتر
به یمن شادی امروز لبریز از عشق و سپاس کنم
.jpg)
قلبي از آينه داري
رگي از نور
چشمانت پر از نور ايمان
دستاني چون بال پرنده داري
تو اي غريبه ترين غريبه!!!
نيمه شبي
از چشمانت چون دانه هاي اشک خواهم ريخت
و لبانم پر از بوسه هاي نور خواهد شد
خواهد آمد
روزي که تو مي شوي بهانه هر شعرم
اي ابدي ترين چشمه محبت!!!!
من
من رو می شناسی ؟
می دانم که نمی شناسی، اصلا مگر کسی نیز هست که من را بشناسد ؟
چی ؟ بلندتر بگو … صدات را نمی شنوم، دیگر هیچ صدایی را نمی شنوم !
چرا باید این رو بگم ؟
تو، شما … همه ....
خود بهتر می دانید چرا. می دانید و نمی خواهید بر یاد داشته باشید.
وقتی که فراموشم کردید و از روی پشت کرده با من فاصله کردید خود می دانستید و خود بودم که ایستاده بودم و می نگریستمتان.
من رویم را به شما سپرده بودم …
امیدم را … ، دردم را … ، راهم را … ، عشقم، روح، حرف و جان و دلم را …
آنگاه که می رفتید به روی پشت کرده خواستید تا از من دور باشید.
خود را گفتید فراموشی چه آسان است و ما فراموش می کنیم.
هر چه دور رفتید و رفتید من بیشتر سیاه گشتم.
مثل یک واژه من را از دفتر خاطرات خود خط زدید، پاک کردید …
عالم پشتش را بر من کرد … برایم غروب گم شده آورد و آن را در آغوش کشیدم.
در سوسوسی از نور آخرش خود را دیدم که رو از عالم به پشت ایستاده برگرداندم.
رو به پشت کردم من بر آن عالم و عالمیانش، در نور آخرغروبم گم گشتم …
تنها بودم تنهاي تنها در جنگلي تاريك و
سياه به اميد روشنايي پيش رفتم با آنكه
جايي را نمي ديدم اما پيش مي رفتم
ناگهان نور كمرنگي به چشمم خورد با اميد
بيشترجلو مي رفتم هر چه جلوترمي رفتم
روشنايي نور بيشتر مي شد آه خدايا چه
مي بينم اين نور آن كلبه درخشان بود در
ميان جنگل جلوتر رفتم كه ناگهان صدايي
به من گفت: نه داخل نشو اين كلبه
عاشقان است. فرياد زدم من هم عاشقم
باز آن صدا گفت:عاششقي كه معشوقش
بااو نباشد چه سود!

عشق یعنی :خواستن ،اما نگفتن
عشق یعنی :سوختن ،اما ساختن
عشق یعنی :طغیان دل ،اما لب فرو بستن
عشق یعنی :با چشم سخن گفتن و با حسرت سکوت کردن
عشق یعنی :راز ،رازی که حتی معشوق هم نداند
عشق یعنی :خواستن برای دوست،
زیستن برای دوست،
بودن برای دوست،
مردن برای دوست،
بی آنکه باشی و بخواهی که باشی
.
عشق یعنی :
مناجات شبهای تنهایی،وضو با قطرات اشک گرفتن.
عشق یعنی :روزی بی صدا ،بار سفر بستن و رفتن
عشق یعنی :
پرستش بدون چشمداشت
نیایش ،بدون خواهش
ستایش ؛بی صدا
رفاقت ،بی جفا
صداقت ،بی ریا
عشق یعنی:
چون خورشید تابیدن بر شبهای دوست
و چون برف ،ذوب شدن بر غم های دوست



